تبليغاتX
خاطرات مشترک - سرم درد مي كند!
روزانه‌هاي خبرنگار
سرم درد مي كند امروز از بس با كتابي كه بايد خوانش نهايي اش را مي كردم، چشمم را درآوردم. اما دارم فكر مي كنم سرم براي اين كارها درد مي كند و كاريش نمي شود كرد!

افطار نزديك است و بايد برويم به يك سالن مجلل كه مراسم ختنه سوران بچه ايست كه ۲ سال پيش كارش را ساخته اند! فكر مي كنم آنها سرشان درد مي كند براي اينجور كارها؛ منظورم افطاري دادن است البته.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم مرداد 1389ساعت 19:15  توسط محسن امین  |