<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>خاطرات مشترک</title>
<link>http://rouzane.blogfa.com</link>
<description>روزانه‌هاي خبرنگار</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 01 Mar 2012 15:55:42 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>به اصرار کامران نوشتم برای شماره 350 اما رفت قاطی باقالی ها</title>
<link>http://rouzane.blogfa.com/post-328.aspx</link>
<description>&lt;p class=&quot; &quot; align=&quot;center&quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 20pt; line-height: 115%; font-family: &apos;2  Titr&apos;; &quot;&gt;گدا به گدا
و رحمت خدا!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 14pt; font-family: &apos;2  Nazanin&apos;; &quot;&gt;«پرونده ۶ صفحه اي «دريوزگي در شهر» به
فاصله ۲ ماه در ۲ جشنواره اول و سوم شد. اولي، جشنواره مطبوعات در حوزه شهري بود
كه ۸ تا سكه تمام جايزه اش بود. دومي كه البته مهم تر به حساب مي آمد، جشنواره
سراسري مطبوعات&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; dir=&quot;LTR&quot; style=&quot;font-size: 14pt; font-family: Tahoma, sans-serif; &quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 14pt; font-family: &apos;2  Nazanin&apos;; &quot;&gt;&lt;span&gt; &lt;/span&gt;سال87 &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 14pt; font-family: &apos;2  Nazanin&apos;; &quot;&gt;بود كه تحفه مالي اش يك چك ۳۰۰ هزاري
بود كه اول بايد مي رفتيم از حسابداري يك شركت زير مجموعه ارشاد تاييديه اش را مي
گرفتيم كه ببريم بانك. پولش را دادم يك تشك خوشخواب اعلا كه تا اطلاع
ثانوي كه هنوز ادامه دارد، روي اين جايزه ارزشمند بخوابم!» این ها را با عنوان «گزارش
میلیون تومانی» یک وقتی که سکه تازه سیصد تومان شده بود و در حسرت فروش آن 8 تا به
قیمت 195 تومان بودم، در وبلاگ ام نوشتم. آنجا بیشتر میلیون تومانش مد نظر بود و
اینجا، ماجرای چطور نوشتنش.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 14pt; font-family: &apos;2  Nazanin&apos;; &quot;&gt;سال 86 بود، دوستان زیادی پی سوژه بودند اما
این سوژه به ظاهر تکراری افتاده بود به گدایی برای اینکه یکی قبولش کند و سبک
زندگی اش را بنویسد. بالاخره خانم فاطمه مرشدی قبول کرد، رفت و با مطلبی در مورد
قلق های زیرپوستی گداها برای افزایش بهره وری کسب و کارشان برگشت. مطلب بد نبود
اما کافی، نه. نشستم پای اینترنت و کمی دیدگاه ام را به دیدگاه گداها نزدیک کردم،
آنقدر که دستم آمد اگر بخواهیم گداها را بر اساس سبک کاری اش دسته بندی کنیم، به
کجا می رسیم. وقت نوشتن هم شیرین زبانی ام گرفت و این جوری نوشتم اش که اگر روزی
از درد بی پولی کارتان به گدایی کشید، لااقل بلد باشید راه اش را! اما باز کلیت
کار به دلم نمی چسبید، گفتم به جای اینکه اینجا، پشت میز شیشه ای تحریریه( الان
چوبی شده) بنشینم و کاسه چه کنم، چه کنم دست بگیرم، بروم یک سری در جمع گدایان این
شهر. کاری که قبل تر خواسته بودم و کسی انجامش نداده بود. پیگیری ها انجام شد و با
عکاس مجله رفتیم یک دوری با مینی بوس جمع آوری گدایان شهرداری تهران بزنیم. آن بعد
از ظهر، بازی های جام جهانی بود و به زحمت، با رادیوی گوشی موبایل نتیجه را دنبال
می کردیم. خلاصه بعد از چند ساعتی چیزهایی از نزدیک &lt;span&gt; &lt;/span&gt;در مورد گدایان کاسب شدیم و برگشتیم. حالا قرار
شده بود سبک زندگی اش به طور ویژه&lt;span&gt;  &lt;/span&gt;6 صفحه
باشد. 2 صفحه اول را گذاشتم برای معرفی ابزارها و راه های گدا شدن، دو صفحه بعد
برای سبک های مختلف شان و 2 صفحه سوم برای تکنیک هایشان که خانم مرشدی نوشته بود.
صفحه را با سلام و صلوات و کاریکاتورهای دوست محمدی که این بار غیر از کیفیت، کمیت
بسیار هم داشت، بسته بودیم که.... که خانم مرشدزاده (آن روزها یک جورهایی مشاور
تحریریه بود و گاهی به یک اشاره، یک صفحه را می فرستاد هوا!) صدا زد که بیا و این
صفحه ها را درستش کن! گفت: شما که این همه راه را رفته اید که با گشت جمع آوری
گداها باشید، چرا اولش را با گزارش همان روز شروع نمی کنید؟ گفت: مگر قرار است ما
به جوان ایرانی گدایی کردن یاد بدهیم؟ دو صفحه دوم را یک جور بازنویسی کن که
آشنایی با گداها باشد، نه آشنایی با گدایی؛ حباب خود تحویل گیری ام ترکیده بود. اینطور
مواقع آدم حاضر است اب حوض بکشد اما دست به تغییرات نزند. به ویژه که از همراهی با
آن گشت جمع آوری گداها هیچ یادداشتی برنداشته بودم. فکرش را نمی کردم که قرار است
گزارش توصیفی هم بنویسیم. رفتم یک گوشه و غمباد گرفتم، کاغذ و&lt;span&gt;  &lt;/span&gt;قلم را اما برداشتم. (آن موقع کسی لپ تاپ
نداشت) رجوع کردم به خاطرات آن روز. نوشتم و عجیب که خوب هم از کار در آمد. تمام که
شد، یک یادداشت داشتیم از سعید بی نیاز در مورد روانشناسی اینکه چرا ما برای گداها
دلمان می سوزد. یک یادداشت هم از خود خانم مرشدزاده در مورد دیدگاه اسلام به این
قضیه که قرار نبود اسم نویسنده داشته باشد، اما گذاشتم که داشته باشد!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 14pt; font-family: &apos;2  Nazanin&apos;; &quot;&gt;تیتر و لید گزارش را در لحظات آخر صفحه بندی
و زیر نگاه های سنگین اقای شریفی (مدیر فنی مجله) که از این وسواس های ما و دوباره
کاری ها و تغییرات سر صفحه بندی همیشه کلافه بود، عوض کردم، تیتر زدم: «گداها به
به بهشت نمی روند» یک دلیل منطقی هم برای این حرف آورده بودم؛ اینکه اگر بروند خیلی
احمق و کارنابلد تشریف دارند، چون خیابان بهشت، همان جایی است که گشت های جمع آوری
گداهای شهرداری تهران از آنجا شروع به حرکت می کنند و حتما گیرشان می اندازند! آن
پرونده، انگار که روحش به بهشت رفت، جایی که فکر نکنم پای اینجانب به آنجا برسد! البته
تشکی که با جایزه اش خریدم را به عنوان تجسم مادی یک کار خوب، هنوز هم دارم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Thu, 01 Mar 2012 15:55:42 GMT</pubDate>
<dc:creator>rouzane</dc:creator>
<guid>http://rouzane.blogfa.com/post-328.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>در خدمت و خیانت به سینما</title>
<link>http://rouzane.blogfa.com/post-327.aspx</link>
<description>&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 12pt; line-height: 115%; font-family: &apos;2  Nazanin&apos;; &quot;&gt;هر چند گفته اند، شنیدن کی بود
مانند دیدن؟ اما این یکی شنیدنش هم کفایت می کند برای قضاوت. شنیده ها از آنهایی
که اغلب فیلم های جشنواره فجر امسال را دیده اند، حاکی است که سال، سال فیلم هایی
است که خیانت دستمایه اصلی شان است. یک چند تایی هم البته گوشه ای به سیاست زده
اند و نصفه نیمه رد شده اند. این اتفاق را می شود دو جور تفسیر کرد، یکی اینکه
هنرمندان فیلمساز، خوب کارشان را بلدند و همگی بدون اینکه از قصه دیگران با خبر
باشند، شیوع این معضل در جامعه ایرانی را کشف کرده و با سلاح هنر، برای آگاهی و &lt;u&gt;تنذیر&lt;/u&gt;
مردم به مبارزه اش رفته اند. این گزینه البته اگر راست باشد، بیشتر از خوشحالی
بابت کاربلدی سینماگران و پیشرو شدن هنر، جای بسی گریستن دارد که وضعیت جامعه ما
به چنین حالی گرفتار شده و خیانت به دغدغه اول صاحب نظران جامعه و به دنبال آن، فیلم
سازان تبدیل شده. اما این شباهت مضمونی نه چندان اتفاقی را جور دیگری هم می شود
تفسیر و البته ریشه یابی کرد؛ اینکه خیانت جنس خوبی برای فروش در گیشه است و نیاز
کشنده ای هم به سوپراستار ندارد. جنسی که این یکی، دو ساله به لطف سریال های
ماهواره ای و به ویژه نمونه ترکیه ای این اواخرش، امتحان مشتری مداری اش را خوب پس
داده و موفقیت فیلمی با این مضمون تضمین است. گزینه ای که شاید بیشتر از پاسخ اول
برای سوالی که پیش آمده نیاز به اشک ریختن داشته باشد. اگر تفسیر دوم درست باشد،
این بار دچار یک و بلکه چند گل به خودی شده ایم که به خاطر گیشه یا هر بحث دیگری،
شیوع این معضل را بیشتر از آنی که هست در جامعه القا می کنند و ناخواسته به موج اش
دامن می زنند. و البته تجربه هم نشان داده که خلق را تقلیدشان بر باد داده.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 12pt; line-height: 115%; font-family: &apos;2  Nazanin&apos;; &quot;&gt;از این ماجرا که معلوم نیست با نیت
خدمت یا خیانت به سینما اتفاق افتاده که بگذریم، مساله را ( نه مساله وفور فیلم
های با موضوع خیانت که جذابیت اش برای مشتری های احتمالی گیشه را) یک جور منطقی
تری هم می شود تفسیر کرد. بر اساس همان حرفی که می گوید خیانت یک جورهایی زیر زبان
آدمیزاد مزه می کند و همزمان آب از دهان دیگران راه می اندازد که پیگیر شوند تا فرجام
کار را ببینند. تماشاچی هایی که بیشتر از تماشا و حتی قضاوت در مورد خطای قهرمانان
داستانی که به تماشایش نشسته اند، گاهی، (البته گاهی) غرق در داستان، فانتزی های
ذهن خودشان ر ا دنبال می کنند. دنیایی که شاید هیچوقت جسارت تجربه اش را نداشته
اند! &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 12pt; line-height: 115%; font-family: &apos;2  Nazanin&apos;; &quot;&gt;شما با دیدن این فیلم ها، نه به
روش افعال معکوس رایج در سریال برره، تعهد را یاد می گیرید، نه رگه ای از صمیمیت
لازم برای یک زندگی را پیدا می کنید؛ شما به استقبال هیجان کاذب یک خیانت خواهید
رفت که هر چند قوی است و شک آور، اما با روشن شدن چراغ ها و حرکت به سمت درب خروج
برای بازگشت ناگزیر به دنیای واقعی، از سرتان&lt;span&gt; 
&lt;/span&gt;می پرد. از عشق هم که در این آثار فاخر نقلی نیست، جز چند حرفی...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; align=&quot;right&quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: left; direction: rtl; unicode-bidi: embed; &quot;&gt;&lt;font class=&quot;Apple-style-span&quot; face=&quot;&apos;2  Nazanin&apos;&quot; size=&quot;3&quot;&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;line-height: 18px; &quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Sat, 18 Feb 2012 18:52:34 GMT</pubDate>
<dc:creator>rouzane</dc:creator>
<guid>http://rouzane.blogfa.com/post-327.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نسخه اول یادداشتی که یک جور دیگری چاپ شد!</title>
<link>http://rouzane.blogfa.com/post-326.aspx</link>
<description>&lt;p class=&quot; &quot; align=&quot;center&quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: center; line-height: normal; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 14pt; font-family: &apos;B Titr&apos;; &quot;&gt;ما دو نفر
را كجا نمي بريد؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: justify; line-height: normal; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 14pt; font-family: &apos;B Nazanin&apos;; &quot;&gt;مي گويند روزي مجنون به
هواي ليلي سوار بر شتري شد كه تازه شتر بچه‌اي به دنيا آورده بود. در راه، مجنون
به هواي ليلي دل و افسار از دست مي‌داد و شتر، به هواي ديدن روي كودك دلبندش راه
را برمي‌گشت تا مجنون به خودش بيايد و دوباره افسار به سمت ليلي بچرخاند. مي‌گويند
اين كشمكش بارها اتفاق افتاد و هر دو عاشق كه ديدند اينجور هيچكدامشان به مقصد نمي
رسند، دست از هم كشيدند و جدا شدند. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: justify; line-height: normal; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 14pt; font-family: &apos;B Nazanin&apos;; &quot;&gt;حكايت دست نكشيدن بعضي
از مديران از ميزي كه براي چند صباحي به امانت دست‌شان داده‌اند، شايد خيلي بي‌ربط
به اين روايت نباشد. مجنون با همه مجنون بودنش خيلي زود فهميد كه اين مركب اگر تا
سي سال هم سوارش باشد، هيچ وقت به مقصد نمي‌رساندش. نكته‌اي كه انگار عاقل مردي
چون دكتر جاسبي بعد از 30 سال رياست و همه كاره بودن در دانشگاه آزاد با آن کنار
نیامده. اينكه اگر بعد از اين همه سال هنوز به آن مقصدي كه مقصودش بوده نرسيده، يا
به دليل اشكال در مركب است يا سوار؛ او در اين مدت اختيار داشته تا اين مركب تازه
را آنطور كه خودش مي خواهد شكل بدهد و آنجا كه مي خواهد ببرد. با اين وجود، جداي
از همه كشمكش‌هاي سياسي و رو كم‌كني‌هاي اين وادي، انگار هنوز كار نا تمام در اين
دانشگاه دارد! خواسته آقاي رئيس براي بقا در اين پست وقتي جالب مي‌شود كه بدانيم
در كشورمان برنامه‌هاي توسعه‌ را پنج ساله مي‌نويسند. به اين معني كه براي به ثمر
رسيدن يك برنامه بلندمدت و نشان دادن جنم يك مدير، 5 سال كافي است. حالا اين مساله
را بگذاريد كنار ديدگاهي كه يك جورهايي از آن‌ور ديوار افتاده. در چند سال گذشته،
آقاي رئيس‌جمهور كه يكي از منتقدان اصلي مديريت طولاني يك نفر در دانشگاه آزاد
بوده، خيلي راحت، وزرايش را گاهي بعد از يك سال صدارت عوض مي‌كند و البته غير از
چند يادآوري و تذكر در مورد اينكه يك مدير ارشد بايد براي اجراي برنامه هايش وقت
داشته باشد، هيچ اتفاقي نمي افتد. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: justify; line-height: normal; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 14pt; font-family: &apos;B Nazanin&apos;; &quot;&gt;دانشگاه آزاد، مركبي با
هزاران دانشجو، سال‌هاست چشم انتظار مجنون‌هاي عاقلي است. مديراني كه نه سي سال
وقت براي پيشبرد كار براي‌شان كم باشد، نه كساني كه با سياست بيايند و احتمالا يك
سال بعد، با كياست بروند. آدم‌هايي كه فارغ از مقاصد شخصي‌شان پاي كارش بايستند.
مديراني كه اغلب يادشان مي‌رود در يك سيستم چرخ و محور، آنها نقش محور را دارند،
نه چرخ.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: justify; line-height: normal; &quot;&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot; style=&quot;font-size: 14pt; &quot;&gt;M:\Magazines\Javan\Outbox\Yaddasht\345&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Sun, 29 Jan 2012 10:24:26 GMT</pubDate>
<dc:creator>rouzane</dc:creator>
<guid>http://rouzane.blogfa.com/post-326.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اخلاقتو خوب کن!</title>
<link>http://rouzane.blogfa.com/post-325.aspx</link>
<description>
 &lt;p align=&quot;center&quot; style=&quot;text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed; &quot; dir=&quot;RTL&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 16pt; line-height: 115%; &quot;&gt;دهان گلخانه فکر است&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed; &quot; dir=&quot;RTL&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 12pt; line-height: 115%; &quot;&gt;آدم یک وقت هایی یک چیزهایی می شنود که نمی داند سرخ بشود
از شرم یا سیاه بشود از خشم، حیرت کند و با همان ادبیات گوینده فکر کند یا حناق
بگیرد و به افکارش قفل بزند. نکته این است که همیشه نمی شود به استناد روایت امام
سجاد(ع)، فقط به «ما قال» فکر کرد، بدون اینکه به افکار «من قال» نظری داشت که
سهراب می گوید: «دهان گلخانه فکر است.» بله، اقایان &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 12pt; line-height: 115%; &quot;&gt;قلعه نوعی، سلحشور و بقیه دوستانی که در توهم اصلاح جامعه
صرفا از راه گوش، زبان در دهان می چرخانید و بالای منبر &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 12pt; line-height: 115%; &quot;&gt;می روید و یادتان هم نیست که گفته اند:«تا مرد سخن نگفته
باشد، عیب و هنرش نهفته باشد.» حواس تان باشد که شما هم &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 12pt; line-height: 115%; &quot;&gt;می روید و این تنها صدای شماست که با گهرهایی که گفته اید
باقی می ماند و با آنها قضاوت می شوید. شهاب مرادی (نه اینکه حتما همیشه درست می
گوید) در یکی از برنامه های پارک ملت به من و شما یادآوری می کند: «از آدم هایی که
زیادی شوخی های جنسی می کنند دوری کنید که افکارشان هم لابد همان حوالی می چرخد!»
مثلا حوالی لقمه حرام یا نطفه نامشروع می چرخد&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;(1) &lt;/font&gt;یا زندگی خصوصی آنجلینا جولی! &lt;font size=&quot;1&quot;&gt;(2)&lt;/font&gt;
وگرنه که برای پیشبردن نظرشان یک حرف دیگری به گلخانه دهان شان می امد و این گل واژه
ها را نمی ریختند. این طور مواقع هم با گفتن این ضرب المثل که:« چوب را که برداری
گربه دزدِ فرار میکنه.» &lt;br /&gt;
نمی شود ماجرا را حل و فصل کرد و گفت من حرف بدی نزده ام و هر کس این حرف به اش بر
خورده لابد موضوع بحث بوده و «ریگی در کفش دارد.»&lt;span&gt; 
&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed; &quot; dir=&quot;RTL&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 12pt; line-height: 115%; &quot;&gt;مشکل این ادبیات که حدود دو سالی می شود در بین ما ایرانی
های با اخلاق رایج شده، گوینده هایی است که دین و ایمان شان قرار است ملاک عوام
باشد. آدم یک وقت هایی یک چیزهایی می شنود که نمی داند چرا با وجودی که قبول شان
دارد به شان عمل نمی کند. در فیه ما فیه مولانا در جواب این سوال آمده:« بادبان
کشتی مرد اعتقاد است، بادبان اگر نباشد، سخن باد است.»&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed; &quot; dir=&quot;RTL&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; line-height: 115%; &quot;&gt;1-&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; line-height: 115%; &quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; line-height: 115%; &quot;&gt;«وقتی کسی قلم دستش
می‌گیرد و بد قلم می‌زند، باید روی نطفه و لقمه‌اش شک کرد.» قلعه نویی در گفتگو با
خبرگزاری فارس&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: right; line-height: normal; direction: rtl; unicode-bidi: embed; &quot; dir=&quot;RTL&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; &quot;&gt;2- «&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; &quot;&gt;هنرپیشه‌های زن ایران خودشان یک پا آنجلینا جولی هستند و سینمای ایران
باید هم برای ادامه فعالیت خود فاحشه بین‌المللی بیاورد. سینمای ایران فاحشه‌خانه
است، مگر صبح تا شب عکس های هنرمندان چاپ نمی‌شود؟ وقتی زن‌های ما افتخارشان این
است که عکس‌های خود را به صورت نیمه‌عریان در اینترنت بگذارند، یعنی خودشان یک پا
آنجلینا جولی هستند.» فرج ا.. سلحشور در گفتگو با خبرگزاری پانا&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16pt; line-height: 115%; &quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;font size=&quot;1&quot;&gt;M:\Magazines\Javan\Outbox\Yaddasht\342&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;line-height: 115%; &quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;



</description>
<pubDate>Sat, 07 Jan 2012 10:05:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>rouzane</dc:creator>
<guid>http://rouzane.blogfa.com/post-325.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>همه عقده های من از ترافیک جردن در 250 کلمه</title>
<link>http://rouzane.blogfa.com/post-324.aspx</link>
<description>
 &lt;p align=&quot;center&quot; style=&quot;text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot; dir=&quot;RTL&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 14pt; line-height: 115%;&quot;&gt;چاه مکن بهر کسی!&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot; dir=&quot;RTL&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 14pt; line-height: 115%;&quot;&gt;میگویند و البته بسیار دیده شده که چاه کن
همیشه خودش ته چاه است. و البته واضح و مبرهن است که فقط با استفاده از
تکنولوژیهای بسیار نوین &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 14pt; line-height: 115%;&quot;&gt;–&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 14pt; line-height: 115%;&quot;&gt; مثل چیزی که شرکت نفت فلات قاره ایران دارد &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 14pt; line-height: 115%;&quot;&gt;–&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 14pt; line-height: 115%;&quot;&gt; میشود کاری کرد
که چاه کن اول تا آخر کار سر چاه باشد نه ته اش. غیر از این، ما دو جور چاه کن
داریم - با این توضیح که همه آنها برای زندگی مفیدند اما شرط عقل هم مساله مهمی
است -، یکی مثل آن چینی بندزنی که رفت داخل یک کوزه بزرگ دلشکسته تا تکه های شکسته
اش را بند بزند، اما کار که تمام شد، دید ای دل غافل، یادش رفته خودش از در این
کوزه تپل رد نمیشود و بعد از این همه زحمت و منت روی صاحب کوزه، باید منت او را
بکشد تا قبول کند کوزه را بشکنند که استاد از کوزه همان برون درآید که در اوست و
البته دستمزد که نگیرد هیچ، خسارت کوزه کاملا شکسته را هم بدهد. یک سری از چاه کن
ها اما آینده نگرند و همزمان با تیشه به ریشه زمین زدن، به فکر برگشتن بالا هم
هستند. اجازه بدهید برای اینکه بحث بیشتر از اینی که هست، پیچیده و پر مَثَل &lt;u&gt;شود&lt;/u&gt;،
اشاره ای هم داشته باشیم به کوه نوردهایی که همه انرژیشان را میگذارند برای رسیدن
به قله و وقتی میرسند، میبینند دیگر نای برگشتن ندارند و این میشود که در قله
افتخار، با جهان پست زیرپایشان خداحافظی میکنند. &lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot; dir=&quot;RTL&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 14pt; line-height: 115%;&quot;&gt;الان من فقط 4 کلمه فرصت دارم بگویم که همه
اینها؛ حکایت ترافیک خیابان افریقاست. &lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p align=&quot;right&quot; style=&quot;text-align: left; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot; dir=&quot;RTL&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 14pt; line-height: 115%;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Tue, 27 Dec 2011 14:49:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>rouzane</dc:creator>
<guid>http://rouzane.blogfa.com/post-324.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پارسال بود، یلدا در بیابان زلزله!</title>
<link>http://rouzane.blogfa.com/post-323.aspx</link>
<description>
 &lt;p align=&quot;center&quot; style=&quot;text-align: center; line-height: normal; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot; dir=&quot;RTL&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 14pt; font-family: &quot;B Titr&quot;;&quot;&gt;شب دراز بود و قلندر بیدار&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: justify; line-height: normal; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot; dir=&quot;RTL&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 14pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;&quot;&gt;شب دراز بود و قلندر‌ها بیدار، نه به
خاطر دورهم جمع شدن‌های یلدا، به خاطر ترس از دوباره لرزیدن زمین! پارسال همین روز‌ها
بود. رسیده بودیم به سرزه، ۴۰ کیلومتری شهر ریگان، جایی در جنوب بم، درست ۶ روز قبل
از سالروز آن زلزله فراموش نشدنی بم و یک روز بعد از زلزله‌ای دوباره در روستاهای دور
افتاده کرمان که خانه مردمانش، از سنگ و گل و چوب بود. ساعت: ۲ بامداد، هوا تاریک و
بس، ناجوانمردانه سرد.&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 14pt;&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: justify; line-height: normal; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot; dir=&quot;RTL&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 14pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;&quot;&gt;کم پیش می‌آید خبرنگاری سعادت داشته
باشد که همزمان با حادثه به موقعیت برسد. اما آن روز، انگار تقدیر ما بود که در آن
تاریکی شب، سوار بر آمبولانس مزدا، - که یادگار ژاپنی‌هایی بود که ۷ سال پیش برای کمک
به زلزله زندگان بم آمده بودند-، دل به جاده خاکی بزنیم و دو ساعت بعد از تمام شده
جاده آسفالت، به محدوده زلزله زده برسیم. هوا تاریک بود و آرام، و درست چند روز بعد
از دستگیری ریگی. ما رفته بودیم برای دیدار با خانواده‌های حادثه انفجار معدن زغال
سنگ در کرمان که دستمان آمد کاری نشدنی است. ۶ صبح از تهران پرواز کرده بودیم و ۸ رسیده
بودیم به کرمان که خبر زلزله‌ای درست در شب یلدا را دادند. سوژه اصلی را بی‌خیال شدیم
و به اصرار، با دوستان هلال احمری همراه شدیم و دل زدیم به بیابان تاریکی که سرما زده
و زلزله زده بود. زلزله این بار، نه به شهری خفته از مردمان که به منطقه‌ای دورافتاده
زده بود که مردمانش داخل خانه‌هایی زندگی می‌کردند از سنگ رودخانه و گل. آن شب، نیمه
محرم بود و ماه کامل و آسمان کویر صاف، ستاره‌ها هم حسابی سرحال بودند و همه چیز تمام
بود برای یلدایی که همه منتظرش بودند، اما به جایش، زلزله آمده بود. همه جا تاریک بود
سخت می‌شد فهمید دهاتشان چقدر بزرگ است. تنها نشانه‌هایی که ما را در تاریکی راهنمایی
می‌کرد، نور مختصر آتش چوب کنار چادر‌ها بود و چراغ جوان موتور سواری که کار نور‌پردازی
برای عکاسمان را انجام می‌داد.&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 14pt;&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: justify; line-height: normal; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot; dir=&quot;RTL&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 14pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;&quot;&gt;آن‌ها برنامه‌ای برای شب بیداری و مه‌مان
داری یلدا نداشتند، اما یلدای متفاوتی برایشان که رقم خورده بود. آتش چوب داخل چادر
هلال احمر یا کپرهای خودشان می‌سوخت، البته بدون هندوانه و طبق‌های اناری که در مسیر،
کیلویی ۲۵۰۰ تومان می‌فروختند. یلدا، همیشه مهربان نیست!&lt;br /&gt;M:\Magazines\Javan\Outbox\Yaddasht&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 14pt;&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;



&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Thu, 22 Dec 2011 12:07:22 GMT</pubDate>
<dc:creator>rouzane</dc:creator>
<guid>http://rouzane.blogfa.com/post-323.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تفاوت یک مرد اخلاقی با رئیس پلیس امنیت اخلاقی!</title>
<link>http://rouzane.blogfa.com/post-322.aspx</link>
<description>
 &lt;p align=&quot;center&quot; class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 16pt; line-height: 115%;&quot;&gt;در ستایش راست گویی&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 13pt; line-height: 115%;&quot;&gt;گفته بود؛ «امشب شبکه دو میهمان هستم، بیایید آنجا، وگرنه
که فردا قم هستم، تلفنی صحبت کنیم.» قرار شده بود برای روز کودک با حاج آقای «راستگو»
صحبت کنیم و وقت هم برای تلف کردن نداشتیم. دو دلیل برای بی خیال شدن قرار تلفنی
داشتم، یکی اینکه اغلب هیچ کس تنها نیست، چه برسد به مورد مصاحبه ما و این، یعنی
ممکن است فردا موبایلش خاموش باشد، و دومی که مهم تر بود، حرص ویژه خودم برای دیدن
آدم های نوستالوژیک دوران کودکی، آن هم برای هم کلام شدن در شرایطی که هر دویمان
فارغ از تکنولوژی تنها هستیم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 13pt; line-height: 115%;&quot;&gt;قرارمان ساعت 9 شب بود اما جواب تماس را خانمی می داد که
انگار همسرش بود، گفت کارشان طول کشیده و گفته که 10 زنگ بزنید. فاصله پیش امده را
با یک ساندویچ کالباس 30 سانتی پر کردم و ساعت 10 خودم را رساندم به انتها خیابان
الوند. جایی که آن مرد ریز نقش که انگار&lt;span&gt; 
&lt;/span&gt;گذر روزگار فقط بخشی از موهایش را سفید کرده بود، تازه داشت از محوطه
ساختمان سیما خارج می شد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 13pt; line-height: 115%;&quot;&gt;فکر اینکه حالا این مصاحبه مهم را توی این ساعت شب باید کجا
برگزار کنیم، مساله مهمی بود که از صبح فکرم را مشغول کرده بود، اما تا آن لحظه
خودم را زده بودم به بی خیالی به هوای اینکه خدا خودش یک احتمالا کافی شاپ، همان
حوالی میدان آرژانتین جور می کند. موقعیتی که برای خودش طنز موقعیتی بی بدیل داشت!
حاجی اما پیشنهاد دیگری داشت، دیرش شده بود و کلافه از اینکه «آزاده نامداری»
نگذاشته او به اندازه کافی وقت داشته باشد و حرف هایش را بزند؛ «شما به راننده تان
بگویید دنبال ما بیاید و بیایید داخل ماشین ما تا صحبت کنیم.» برای او آژانس گرفته
بودند که برگردد. گفتم ماشین ما راننده اش خودم هستم، با شما بیایم، این بی نوا اینجا
می ماند بی صاحب، شما لطف کنید به راننده تان بگویید دنبال ما بیاید و تشریف
بیاورید داخل ماشین ما که صحبت کنیم. پذیرفت و نشست و کمربند را بست و گفت،
بفرمائید؛ &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 13pt; line-height: 115%;&quot;&gt;تازه یادم آمد بعد از بستن کمربند و قرار گرفتن در نقش
راننده، باید سوال هم بپرسم و خبرنگاری کنم. گفتم بله، گوشی را آماده ضبط کردم و
دادم دستش. سوال اول را سرسری پرسیدم، رویم را زمین نینداخت و حالی ام کرد که من
فهمیدم ته منظورت چیست، شما حواست به رانندگی ات باشد، خودم بحث را پیش می برم!
همین کار را هم کرد، تا حوالی میدان ولیعصر که باید پیاده می شد، کلی حرف زد و
سوال های خودجوش من که تازه یادم افتاده بود را هم جواب داد. آخرش هم نگفت صحبت
های من را مدون کن و درستش کن و بده تایید کنم بعد چاپ کن. فقط گفت مجله را به
خودم هم برسان. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 13pt; line-height: 115%;&quot;&gt;الان که اینها را می نویسم، یکی دیگر از بهترین مصاحبه های عمر
کاری ام دارد روی میز باد می خورد. طرف شرط گذاشته بود مصاحبه اش را قبل از چاپ
ببیند و تایید کند، اما وقتی دید گفت:« قرار بود حرف ها را مدون کنی، اینها که دقیقا
حرف های خودم است!»&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 13pt; line-height: 115%;&quot;&gt;M:\Magazines\Javan\Outbox\Yaddasht&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;right&quot; class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: left; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot;&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot;&gt;

&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Wed, 21 Dec 2011 10:59:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>rouzane</dc:creator>
<guid>http://rouzane.blogfa.com/post-322.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یاد روزهایی که زیادی زور بازو می زدیم</title>
<link>http://rouzane.blogfa.com/post-321.aspx</link>
<description>
 &lt;p align=&quot;center&quot; style=&quot;text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot; dir=&quot;RTL&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 20pt; line-height: 115%; font-family: &quot;B Titr&quot;;&quot;&gt;نفس کشیدن سخته&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 20pt; line-height: 115%;&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot; dir=&quot;RTL&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 14pt; line-height: 115%; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;&quot;&gt;« نشسته
کنار گود و می گوید لنگش کن» این مثلی است که خیلی جا ها غیر از تشک کشتی مصداق
دارد، از جمله وقتی یک وزنه بردار می خواهد به نبرد با آهن سرد برود و رکورد هم
بشکند. کاری که سلیمی کرد و بعد از این نبرد جانانه، مثل یک شکارچی خونسرد، روی
شکار 214 کیلویی اش نشست و از آن خنده های فاتحانه زد تا این بار، دوربین ها او را
شکار کنند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot; dir=&quot;RTL&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 14pt; line-height: 115%; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;&quot;&gt;تا اینجای کار را همه با هم دیده ایم و لذتش را برده ایم،
اما اجازه بدهید بر اساس تجربه حدود 15 سال قبل من، به چند دقیقه و حتی چند ثانیه
قبل از آن خنده های فاتحانه برگردیم. این بار کمی با تمرکز و فکر، و حتی چندی
استرس. همه سختی این رشته به این است که روی سکو، تو به مبارزه خودت می روی و قرار
نیست کسی را شکست بدهی، مثلا انسانی که ممکن است در مبارزه با تو اشتباه کند و تو
از فرصت استفاده کنی و لنگش کنی! حریف، زیادی خونسرد است، خشن و خالی از اشتباه؛
سنگ بزرگی که اغلب نشانه نزدن است و تو، قبل از اینکه بر وجودش پنجه بیفکنی، باید
با خودت تکلیفت را روشن کرده باشی. (اسپایدر من را یادتان هست که در قسمت دوم فیلم،
وسط های پرش یک لحظه مردد می شد که من چرا دارم اینجوری می پرم و همین می شد که با
مخ می خورد زمین؟)&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot; dir=&quot;RTL&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 14pt; line-height: 115%; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;&quot;&gt;این مبارزه نه در 2 وقت 45 یا 3 دقیقه ای که همه چیزش در
کسری از ثانیه اتفاق می افتد و کل جابجایی این سنگ بزرگ، بر خلاف چیزی که به چشم
تماشاچی ها می آید، گاهی کمتر از یک متر است. حساب و کتابش هم در حد نانو است،
اینکه اول باید فقط با قدرت پاها وزنه را از زمین بکنی و بعد، در یک حرکت انفجاری
و با ضربه همزمان شانه ها و قسمت میانی بدن، وزنه را در مسیری عمودی و در نزدیک
ترین فاصله به بدن به بالا پرتاب کنی، - دقت کنید که باید پرتاب کنی-، و از اینجا
تازه کار دست هایی که تا حالا عملا &lt;span&gt; &lt;/span&gt;تماشاچی
بوده اند شروع می شود تا همزمان با نشستن زیر وزنه، آن را کنترل کنند. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot; dir=&quot;RTL&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 14pt; line-height: 115%; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;&quot;&gt;بعد از همه اینها، اگر همه چیز را درست انجام داده باشی، به
خودت می آیی که یک شکار مثلا 214 کیلویی که احتمالا دو برابر خودت وزن دارد را روی
دست هایت گرفته ای و حالا، می توانی فاتحانه برخیزی، برخیزی و لبخند فاتحانه بزنی
و چشمت به 3 داور باشد که با چراغ سفید، غلبه بزرگ تو بر این حریف زبان نفهم را
تایید کنند. بعد از این، تازه می توانی نفس بکشی، تا قبل از آن، واقعا نفس کشیدن
سخت است! &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;



&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Mon, 19 Dec 2011 13:32:11 GMT</pubDate>
<dc:creator>rouzane</dc:creator>
<guid>http://rouzane.blogfa.com/post-321.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> قبل از ادیت ویژه چاپ</title>
<link>http://rouzane.blogfa.com/post-320.aspx</link>
<description>
 &lt;p style=&quot;margin-bottom: 0.0001pt; text-align: justify; line-height: normal; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot; dir=&quot;RTL&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 12pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;&quot;&gt;آقای
&lt;a name=&quot;_GoBack&quot;&gt;ضرغامی&lt;/a&gt;، یواش تر لطفا&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;margin-bottom: 0.0001pt; text-align: justify; line-height: normal; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot; dir=&quot;RTL&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 12pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;&quot;&gt;آقای
ضرغامی، &lt;a name=&quot;OLE_LINK1&quot;&gt;&lt;span&gt;از کوزه همان برون تراود که در اوست&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;، کوزه شبکه های ماهواره
ای را ما که زیاد نه، اما شما حتما به اقتضای کارتان خوب دیده اید و متوجه شده اید
که چه تراودی دارد که ملت ممکن است با طراوت زندگی غربی اشتباهش بگیرند و در چنگال
تهاجم فرهنگی شان گرفتار شوند. لابد همین هم هست که سازمان معظم تحت مدیریت شما
چند وقتی است دارد همه تلاشش را می کند که رقبای سرسختی برای آن سریال های آبکی
178 قسمتی درست کند. مجموعه هایی که برای پیروزی در این رقابت بین المللی، از نظر
شما ظاهرا نیاز به یک فیلم نامه درست و یک نگاه کارشناسی مبتنی بر فرهنگ بومی
خودمان و البته آسیب هایی که تهدیدش می کند ندارند! تصور غلطی که هر چند ممکن است
تکذیبش کنید، اما از سریال های در حال پخش این روزهای رسانه ملی&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 12pt;&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 12pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;&quot;&gt;بر می آید
که خواسته و ناخواسته در هدفگذاری های آن سازمان وجود دارد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;margin-bottom: 0.0001pt; text-align: justify; line-height: normal; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot; dir=&quot;RTL&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 12pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;&quot;&gt;برای
مثال، به نظر خودتان سریال از دست رفته «از یاد رفته»، قرار است ما را غیر از یک
سفر اتریش، به کجا ببرد؟ به اینجا که همه مردان ایرانی بی وفا هستند؟ به اینکه
زنان ایرانی کلا دو دسته اند؛ وفادار و چون شمعی سوزان برای روشنایی خانواده یا
خودخواه های استقلال محور خانمان سوز؟ به اینکه همه آدم هایی که &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 12pt; font-family: &quot;Times New Roman&quot;,&quot;serif&quot;;&quot;&gt;_&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 12pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;&quot;&gt;
بی اینکه جزئیات لغزش شان را بدانیم &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 12pt; font-family: &quot;Times New Roman&quot;,&quot;serif&quot;;&quot;&gt;_ &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 12pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;&quot;&gt;خطا می کنند،&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 12pt;&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 12pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;&quot;&gt;در اولین
فرصت و به واضح ترین شکل ممکن به عاقبت کارشان می رسند؟ فکر نمی کنید از این به
بعد و با فرض تاثیرگذاری زیاد این سریال ها، نگاه ما به یک مرد ویلچرنشین، نگاه به
کسی است که دارد عقوبت پس می دهد؟ یا از این پس، در مورد زنی که دو بار سابقه طلاق
دارد و هر دو همسر سابقش بلایی سرشان آمده، قرار است چه فکری بکنیم؟!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;margin-bottom: 0.0001pt; text-align: justify; line-height: normal; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot; dir=&quot;RTL&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 12pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;&quot;&gt;آقای
ضرغامی، شما را نمی دانم، اما بنده به شخصه خطر دیدن این جور سریال ها در محیط
خانواده را بیشتر از سریال هایی می دانم که شبکه های فارسی زبان آن ور آبی پخش می
کنند. آنها جدای از بحث پوشش و فسادی که به طور ضمنی ترویج می کنند (و البته خطری
جدی و واضح است و درست به همین دلیل تکلیف در برابر آن ها مشخص است)، در بحث
تاثیرگذاری یک مشکل اساسی دارند، اینکه مخاطب ایرانی با قصه و شخصیت های آنها
همذات پنداری زیادی نمی کنند، اما سریال های کاملا ایرانی رسانه ملی، در تقابل با
آنها، به جای ایجاد حس امید به زندگی مشترک با به تصویر کشیدن یک خانواده سالم و
البته باورپذیر ایرانی، دارند چه می کنند؟ سریال هایی که امیدی به قطع شدنشان، به
واسطه جمع شدن دیش های ماهواره نیست.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; style=&quot;text-align: left;&quot;&gt;M:\Magazines\Javan\Outbox\Yaddasht\335&lt;/p&gt;

&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 12 Nov 2011 20:30:55 GMT</pubDate>
<dc:creator>rouzane</dc:creator>
<guid>http://rouzane.blogfa.com/post-320.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>با ده‌ها برنامه متنوع و جذاب اتفاق می‌افتد؛</title>
<link>http://rouzane.blogfa.com/post-319.aspx</link>
<description>&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
 &lt;span style=&quot;font-weight: bold;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;p&gt;

&lt;p align=&quot;center&quot; style=&quot;text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot; dir=&quot;RTL&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-family: &quot;B Titr&quot;;&quot;&gt;حضور همشهری جوان در هجدمین نمایشگاه بین‌المللی مطبوعات&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot; dir=&quot;RTL&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;em&gt;&lt;u&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-family: &quot;B Nazanin&quot;;&quot;&gt;لید: تمامی فرم‌های عضویت در باشگاه که از پیش آماده شده‌اند کد مخصوص داشته و
رسید برگردانده شده به خوانندگان، کارت عضویت آنها در باشگاه خواهد بود. اما این
همه ماجرا نیست!&lt;/span&gt;&lt;/u&gt;&lt;/em&gt;&lt;em&gt;&lt;u&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/u&gt;&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot; dir=&quot;RTL&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-family: &quot;B Nazanin&quot;;&quot;&gt;هجدمین
نمایشگاه بین‌المللی مطبوعات و خبرگزاری‌ها دیروز در حالی در مصلای تهران افتتاح شد
که همشهری جوان، اولین مجله گروه مجلات همشهری با برنامه‌های متنوعی به استقبال آن
رفته است. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot; dir=&quot;RTL&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-family: &quot;B Nazanin&quot;;&quot;&gt;این
هفته‌نامه جوانانه با استفاده از فرصت ایجاد شده در نمایشگاه به‌منظور تقویت
ارتباط خود با مخاطبان مجله اقدام به راه‌اندازی «باشگاه خوانندگان» خواهد کرد. تمامی
فرم‌های عضویت در باشگاه که از پیش آماده شده‌اند کد مخصوص داشته و رسید برگردانده
شده به خوانندگان، کارت عضویت آنها در باشگاه خواهد بود. اما این همه ماجرا نیست!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot; dir=&quot;RTL&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-family: &quot;B Nazanin&quot;;&quot;&gt;همشهری
جوان که ماه‌هاست در زمینه معرفی جوانان مستعد ایرانی فعالیت می‌کند، این‌بار از
مخاطبان خود می‌خواهد که اگر اتفاق جدید یا استعداد خاصی برای انتشار دارند آن را
به مجله معرفی کنند. فرم‌های «جوان ایرانی خود باشید!» که از طرف سرویس جامعه این
مجله به نمایشگاه آورده شده‌اند به همین منظور مورد استفاده قرار خواهند گرفت.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot; dir=&quot;RTL&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-family: &quot;B Nazanin&quot;;&quot;&gt;همچنین
این مجله پرمخاطب در راستای ایجاد شور و نشاط هر چه بیشتر برای مخاطبان‌اش، برنامه‌هایی
را برای عصر پنج‌شنبه، 5 آبان تدارک دیده که اهدای پیکسل‌های لوگوی مجله و گرفتن
عکس یادگاری چند صد نفره با خوانندگان در سالن همایشات تنها بخشی از آنها خواهد
بود.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot; dir=&quot;RTL&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-family: &quot;B Nazanin&quot;;&quot;&gt;به
گزارش سرویس آنلاین همشهری جوان برنامه حضور اعضای تحریریه برای گفت‌وگوی مستقیم
با مخاطبان به شرح زیر است:&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot; dir=&quot;RTL&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-family: &quot;B Nazanin&quot;;&quot;&gt;چهارشنبه،
چهارم آبان&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-family: &quot;B Nazanin&quot;;&quot;&gt;صبح:
مهدی شادمانی (ورزش) - محمد اشعری (بسته خبری و پرونده‌ها)&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-family: &quot;B Nazanin&quot;;&quot;&gt;عصر:
ایمان جلیلی (دبیرتحریریه) – محسن امین (جامعه) - لیدا‌هادی (جهان) - محبوبه شعاعی
(اجتماعی)&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-family: &quot;B Nazanin&quot;;&quot;&gt;پنج‌شنبه،
پنجم آبان&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-family: &quot;B Nazanin&quot;;&quot;&gt;عصر:
همه هستند. از تیم سردبیری مجله گرفته تا نویسندگان فعلی و همکاران قدیمی&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;.&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-family: &quot;B Nazanin&quot;;&quot;&gt;جمعه
ششم آبان&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-family: &quot;B Nazanin&quot;;&quot;&gt;عصر:
ایضا مثل پنج‌شنبه&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-family: &quot;B Nazanin&quot;;&quot;&gt;شنبه،
هفتم آبان&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-family: &quot;B Nazanin&quot;;&quot;&gt;صبح:
سلمان رئیس‌عبداللهی (مدیر هنری)- امیر‌جلا‌ل‌الدین شوکتی (آی‌تی)&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-family: &quot;B Nazanin&quot;;&quot;&gt;عصر:
احسان عمادی (سینما و تلویزیون)- محبوبه افتخاری (سینما و تلویزیون)- ایثار قنواتی
و زهرا صالحی (کافه)&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-family: &quot;B Nazanin&quot;;&quot;&gt;یکشنبه،
هشتم آبان&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-family: &quot;B Nazanin&quot;;&quot;&gt;صبح:
علی سیف‌الهی (اجتماعی)&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-family: &quot;B Nazanin&quot;;&quot;&gt;عصر:
حسین کلهر (رویداد)- محمد اشعری (بسته خبری و پرونده‌ها)&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-family: &quot;B Nazanin&quot;;&quot;&gt;دوشنبه،
نهم آبان&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-family: &quot;B Nazanin&quot;;&quot;&gt;صبح:
احسان رضایی (فرهنگ)&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-family: &quot;B Nazanin&quot;;&quot;&gt;عصر:
محبوبه شعاعی (اجتماعی)&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-family: &quot;B Nazanin&quot;;&quot;&gt;سه‌شنبه،
دهم آبان&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-family: &quot;B Nazanin&quot;;&quot;&gt;صبح:
مهدی شادمانی (ورزش)&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot; dir=&quot;RTL&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-family: &quot;B Nazanin&quot;;&quot;&gt;ضمنا
امسال هم طبق رویه سال‌های قبل یکی از اعضای تحریریه به صورت تمام وقت در کانتر
همشهری جوان پاسخگوی سوالات خوانندگان مجله و رسیدگی به درخواست‌های آنان است. در
این نمایشگاه امیرجلال ‌الدین شوکتی میزبان طرفداران این هفته‌نامه در غرفه موسسه
همشهری خواهد بود.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot; dir=&quot;RTL&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-family: &quot;B Nazanin&quot;;&quot;&gt;گفتنی
است که هجدمین نمایشگاه بین‌المللی مطبوعات امسال با پذیرفتن 600 موسسه مطبوعاتی
داخلی و خارجی از سوم تا دهم آبان ماه در محل مصلای بزرگ تهران برگزار می‌شود.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p align=&quot;right&quot; style=&quot;text-align: left; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot; dir=&quot;RTL&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-family: &quot;B Nazanin&quot;;&quot;&gt;پایان خبر/&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 26 Oct 2011 15:08:26 GMT</pubDate>
<dc:creator>rouzane</dc:creator>
<guid>http://rouzane.blogfa.com/post-319.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>

